سنگ- کاغذ- قیچی و دیگر هیچ........ خداحافظ

خاطرمان باشد که یادهم باشیم شاید سالها بعد در گذر جاده ها از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.

سنگ- کاغذ- قیچی و دیگر هیچ........ خداحافظ

خاطرمان باشد که یادهم باشیم شاید سالها بعد در گذر جاده ها از کنار هم بگذریم و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود.

حس..!!!

نمی دونم چه حسیه وقتی پنکه رو روشن می کنم دوس دارم که انگشتمو نزدیک پره های پنکه بزارم.

زمان میگذره

درست یه هفته گذشته، ولی انگار یک سال از اون ماجرا میگذره.

هنوز قوی هستم، قبلنا وقتی به سه روز میرسید عین اونایی که مواد بهشون نمیرسه، له له میزدم که یه دونه اس ازش داشته باشم ولی این سری آخر چنان از چشم افتاد  که نگو و نپرس.

اول باورم نمیشد ولی بعدش ازش متنفر شدم.

بعد ازون قضیه دیگه... نداشتم (یه چیزایی تو مایه دل خوش بودن) شاید خودمو سرگرم هزار تا برنامه کردم ولی به خودم میگم بازم بی فایده اس.خیلی بی روح، حتی یه دونه خط چشم هم نمی زنم، وقتی میرم سرکار

جالبه امروز مدیر داخلیمون گفت خانوم نخودی به گمانم باید مریض باشید آخه خیلی بی رنگ شدین، تو رو خدا مواظب خودتون باشید و قرص هاتون رو بخورید

از خنده غش کرده بودم و تو دلم میگفتم تو رو خدا ببین این مردا به چی توجه میکنن. منو قسم داده که آرایش کنم ولی با کنایه گفته که قرص بخورم.


بعد از افسردگی و عملی شدن

خدایی خیلی برام جالبه، اینسانی که شکست عشقی، مشقی داشته کمی گوشه گیر- اروم- خلاصه در یک کلمه مرده متحرک میشه ولی من دقیقا خلاف این گفته رو اثبات میکنم. خیلی شلوغ و پر خنده شدم نکنه من دیونه شدم

ساعت 8 الی 11: سخنرانی آقای رئیس و جلسه گذاشتن برای من و آقای مدیر داخلی

ساعت 11 الی 12: عین فرفره تو شرکت چرخیدن و چک نوشتن و سند زدن

ساعت 12 الی 3: رو یادم نمیاد خلاصه مشغول بکار بودیم

ساعت 3: تل زدم خونه که آمار بگیرم دیدم داداشم جواب داد و ادای داماد کوچیکمون رو در میاره. آخه تکیه کلامش تو سلام و علیک گفتن خیلی خنده داره.منم از خدا خواسته و دنبال بهانه بازم زدم زیر خنده البته به جون خودم رو ویبره بود و صدایی ازم نبود فقط صندلی خودش تکون میخورد.

این آقای مدیر داخلیمون هم ادم خیلی خنده داریه. بهش گفتن چک رو به اسم ساسان بنویسم یا سامان ؟ گفت چی؟ (دقیقا همین شکلی بود) منم قیافه شو که دیدم تو دلم ریسه رفتم و به بهانه تل زدم به خانوم منشی تل زدم که خنده یادم بره وقتی بهش گفتم قرارداد به اسم ساسان یا سامان، در جواب گفت سیامک و دیگه نتونستم جلو خودمو بگیره و چنان خنده ای کردم که انگار نفسم بالا نمیاد و اگه کسی میدید میگفت که الان میمیره. خیلی وحشتناک بود کبود شده بودم و گوشی هنوز دستم بود نه می تونستم حرف بزنم و نه اینکه از جام بلند شم.

خلاصه تعریف کردنش خیلی هیجان نداره ولی نمی دونم چی شد که تا ساعت 4 از خنده به خودم میپیچیدم

ساعت 4 رفتم جایی که به دلیل مخاطبین خاص نمیشه بگم که کجا ولی جای خوب و با صفایی بود البته واس دیدار اولی عیب بود که دست خالی برم بنابراین هدیه هم مناسبت نداشت پس تصمیم گرفتم که گل ببرم. چند شاخه گل قرمز و صورتی برداشتم و به گل فروش سفارش دادم که شیک تزئین کنه حتی اکلیل هم زد. تو دلم گفتم الان 12هزار تومنی میشه چون خیلی خوشکل شده بود. جالبه وقتی بهش گفتم چقدر میشه گفت 5هزار تومن، خواستم که پول رو حساب کنم دیدم که 200تومن بیشتر تو کیفم نیس. خشکم زده بود داشتم از خجالت میمردم که چشم به کارت افتاد بهش گفتم که ببخشید کارت خوان دارید گفت بله و قضیه به خوبی و خوشی تموم شد.

ساعت 5 با مامانم اینا هماهنگ شدیم که بریم واس دندانپزشکی، دکتر ازم پرسید واس چی اومدی؟ خواستم بگم اومدم عروستون بشم که دیدم فضا مناسب نیس. هیچی دیگه واسم نوشت که از دندونام عکس بگیرم

ساعت 5.5: وارد رادیولوژی شدیم و خلاصه بعد از کلی معطلی، نوبت به من رسید و رفتم که عکس رو بگیرم دیدم که گفت این چیز رو گاز بگیر و تکون نخور. منم اون چیز رو دیدم و حرکات و دسته گلایی که به آب داده بودم رو مجسم کردم یهویی بازم تو دلم ریسه رفتم. حالا خوبیش این بود که خانومه هی میگفت تکون نخوری. اولش که عکسم خوب نشده بود و خدا رو شکر تو عکس دومی چنان اون چیز رو گاز گرفته بودم که گفتم الان از جاش کنده میشه.

و اما ساعت 6 وقتی که به آخرین مقصدمون رسیدیم خیلی خوشحال شدم. بله اونجا جایی نبود جز مطب آقای دکتر، دکتر خیلی خوبی بود. خیلی مهربون بود ادم دوس داشت همینجوری بشینه کنار دستش و باهاش فارسی حرف بزنه. کاش یکی از استادهای ما بود. کچل و مهربون و مهربون و مهربون.

حالا بعدا میگم که چه دکتری بود . برام آزمایش نوشت که انجام بدم یکیش همین ازمایش خون بود. بهش گفتم واس گروه خونی ایناست گفت نه واس کم خونی یا هر چیز دیگه ای که به خون مربوط باشه.

حالا دیگه قراره عمل بشم. بیرون اومدن از اتاق عمل دیگه دست خداست. شما می مونید و این وبلاگم. خواهشا هر وقت اومدین آب تو گلدون اون گل های بالای وب رو عوض کنید.

کلاغه به خونوش نرسید

صدای یه نفر چقدر می تونه آرامش بخش باشه

با وجودیکه خودش هزار تا کار و زندگی داره ،وقت میزاره و احساس همدردی میکنه.

ذهنت جاده خاکی نره، منظورم آجیم بود که ساعت 8صبح بهوقت ایران از سرزمین کانگروها تل زد

جالبه تو فضای دیگه ای بودم وقتی گوشیم زنگ خورد و شماره نا اشنایی رو دیدم خواستم رد تماس بزنم که یهویی گفتم الووووووو 

اجیم بود که با خوندن یه پست کوتاه و پیچیده تونسته بود حال منو درک کنه

تو رو خدا حیف نیس که من بخام تو روی خونوادم وایسم و بگم یا این یا خودمو میکشم. واسه کی؟واس یه ادم ضعیف النفس و بی عرضه که با یه پخ فورا جا بزنه

خوبیش اینه که خونواده همیشه کنارم بودن و خوبترش اینه که ادم باحالی هستم و ککم نمیگزه

منشور شدیم رفت (مشهور) ینی واس یه نفر اهمیت داریم که ازون ور دنیا زنگ خور داشته باشیم

خدایا خونوادمو ازم نگیر. حداقل بزار اینو ( خونوادمو) داشته باشم

آخر داستان به خیر و خوشی تموم شد که کلاغه به خونش نرسید

-----------------------------


دانلود موزیک ویدیو بسیار جالب نادیا سایا به اسم جاده

دانلود اهنگ صوتی نادیا سایا به اسم جاده 

داستان داره جریان ما یا جریان داره داستان ما!!!!

خدا رو شکر بحرانی که باید میرفت، تموم شد.

خدایش کنار اومدن با یه قضیه که خیلی باهاش درگیری سخته ولی وقتی هواستو به جایی دیگه معطوف میکنی تازه داستان جریانی تر میشه

من جالبترین عادتی که دارم اینه که وقتی خیلی ناراحت باشم همش میخندم، انقد میخندم که دل درد بگیرم

امروز سر کار که بود (اعصابم خطی خطی بود خو) وقتی به قیافه مدیر داخلیمون نگاه میکردم خندم میگرفت. گفتم حالا عصبی میشه کمی دور و برمو نگاه کردم، یهو یه گنجیشک کوچولو رو دیدم که رو تیر آهن ساختمون جدیدمون بالا و پایین میپره.

از فرصت استفاده کردم و با همون خنده گفتم آقای X نیگا، ببین چقدر قشنگه. ایشون اومد جلو و یه جور نگام کرد (تو دلش گفت این کجاش خنده داره یا کجاش قشنگه) ولی واس تایید حرف بنده یه کوچولو سرشونو تکان دادن و گفتن بله.

منم واس توجیه جریان، داستانی گفتم البته خیلی هم با روحیه خودم سازگار بود و اینجوری شروع کردم:

- آقای x شما داستان گنجشک رو میدونید؟

+ نه داستانش چیه؟

- یه روز از روزهای خدا یه گنجشک کوچولویی برای خودش رو درخت یه لونه کوچولو ساخت و جوجه هاشو اونجا بدنیا اورد یه روز که خواست براشون غذا بیاره دید که لونه اش از هم پاشیده شده و جوجه هاش هاج و واج اون اطراف پرواز میکردن. گنجشک به خدا میگه: خدایا تو که خالق دنیای به این بزرگی هستی پس چرا زورت به این لونه کوچولوی من رسیده. آخه این کار بود که کردی. خدا بهش میگه اون لحظه من به باد گفتم که مواظبت باشه، اخه اون لحظه یه مار از درخت اومده بود بالا که جوجه هاتو بخوره بنابراین باد هم لونه رو در حین جابه جایی خراب کرد

+ بله دیگه این داستان حکمت خدا رو نشون میده که ینی هوای گنجشک رو داشته

فقط خودم اون لحظه فهمیدم که داستان چیه و گنجشکی در کار نبود و بازم به حرفش خندم گرفت

کوهی روی کاه

ساختن کوهی که با هزار زحمت ساخته باشی روی کاهی که بدون زحمت جم کردی نتیجش این میشه که بری قله کوه وایسی، با کله بیافتی پایین

دیشب همون احساس رو داشتم

آخرین بستنی شکلاتی، آخرین نگاه، آخرین دعوا و آخرین اس. به همین سادگی و خوشمزگی.

هم خوشحالم هم ناراحت ولی از ناراحتی دارم میترکم کاش یکی میزدم تو گوشش بعد خیالم راحت میشد که بهش یاداوری میکردم که تا وقتی بچه ای و اجازه بابات برات مهمه ، غلط کردی که اومدی جلو و اظهار نظر کردی.

ازین خوشحالم که حالم خوبه

خودم میگم خوبم