موضوع انشاء: یک هفته تنهایی خود را چگونه گذراندید؟
دوشنبه 90/7/4: از صبح سر کار و تلاش و کوشش و عصری که برگشتم خواستم کمی استراحت کنم که خواهرم اومد و واس اینکه بی احترامی نشه باهاش فیلم دیدم و اون شب دوتایمون با داداششم، شام خوردیم و بعدش لالا
سه شنبه 90/7/5: از صبح سر کار و تلاش و کوشش و ساعت 11 رفتم به جای خواهرم کلاس کامپیوتر، و ساعت 2بازم برگشتم شرکت تا 4، ازونجا بازم بدو بدو خودمو رسوندم به کلاس و تا ساعت 7 اینا بیرون بودم و اون شب هم مثه شب قبل به پایان رسید
چهارشنبه 90/7/6: از صبح سر کار و تلاش و کوشش و عصری برگشتم خونه و عین جسد خوابیدم
پنج شنبه 90/7/7: از صبح سر کار و تلاش و کوشش و بازم رفتم کلاس کامپیوتر به جای خواهرم و به اصرار آبجیم رفتم خونشون و شب رو اونجا موندگار شدیم
جمعه 90/7/8: چون تولد دعوت بودیم من مجبور شدم که یه سر به خونه برگردم و خودمو خوشکل موشکل کنم که دل بعضیا آب بشه از شانس بد ما، خواهر کوچیکم اتو مو رو برده بود و منم با موهای مجعدی و با هزار بدبختی اینا موهامو ردیف کردم و حوالی 3.5 بود که به سمت شرکت رفتیم ومراسم تولد آقای رئیس و شوهر یکی دیگه از همکارامون شروع شد و خیلی خیلی خوش گذشت و خوشتر ازون هم اینکه پول تو جیبمون هم ته کشید

شنبه 90/7/9: بازم با کار و تلاش و اینا شروع شد و تا آخر وقت مشغول به کار شدم و یهویی شب فرارسید و با دیالوگهای جالب و خنده داری با خواهر زادم ، شب شروع شد:
+بیا ببینم خواهر زاده گلم ببینم علوم رو چیکار میکنی؟
- آخه خاله فردا آزمایش علوم داریم و خانوم معلم نمیپرسه
+ بگو ببینم یه گیاه از چه قسمتهایی تشکیل شده؟
- آخه خاله گیاه رو نباید قسمت کنیم. یعنی چی؟ یعنی وقتی دانه میشه بعد میزاریم تو خاک و بزرگ میشه؟
+ نه عزیزم جوابش میشه ریشه- ساقه- برگ -گل حالا تو یه بار دیگه بگو
ـ راهنمایی کن، آخه چرا سوالای سخت میپرسی این سوال نیس. ما فردا آزمایش داریم
+

من که میگم جوابش ریشه ساقه گل برگه دیگه چی رو راهنمایی کنم. حالا بگو کار گل چیه؟
- نباید به گل دست بزنیم و حتی گل ، بوی خوبی داره
+ نه جوابش یه کلمه هستش، درست کردن میوه. خوب میوه کارش اینه که دانه را درون خود نگه میداره. بگو دانه در کجای میوه قرار داره؟
- یعنی رنگش چیه؟
+ نه عزیزم برو بخواب که کلاً تعطیلی

یکشنبه 90/7/10: (یعنی آخرین روز تنهایمون) همون اول صبحی خبر دادن که خواهر یکی از همکارامون فوت شد و منم تا خدا بخواد نشستمو گریه کردم، مگه بغض لعنتی میذاشت که کار کنم تا اینکه ساعت 4 هم رفتیم خونه ی صاحب عزا و خدا رو شکر میکنم که نرفتم واس مراسم خاکسپاری. حالا تو اون موقع مادر رئیسمون هم اومد و نمی دونی تو اون اوضاع چه فیلمی شده بود. رئیسمون بهش گفت مامان کمربندتو ببند یهویی خانوم برگشت و با شکل وحشتناکی کمربند رو دور گردنش چرخوند. داشتم از خنده میمردم که با هزار بدبختی خودمو کنترل کرد. خیلی صحنه فیلمی بود.
خلاصه رفتم تو مراسم، اوضاع و جو محیط خیلی سنگین بود و وقتی هم همکارمون اومد واس تسلیت، نمی دونم چطوری شد که بغضم ترکید و لب و لوچم اویزون شد و زدم زیر گریه. خیلی افتضاح بود، آب بینی و اشک و همه چی با هم قاطی پاطی شد
حالا موقع برگشتن بود و مامان و بابام از سفر برگشتن و وقتی قیافمو دیدن اول یکه خوردن و بعدش منو نشناختن و گفتن چرا رنگت پریده چرا قیافت اینجوریه؟ و منم به کل دپرس شدم
بعد این همه سر درد و اینا ما نیز دوز پسری نداشتم که بگه نخودی من، عزیز دلم نگران نباش من پیشتم یا چند تا دوست دارم بگه که گریمون نگیره یا چیزای دیگه ای که لوسمان کنه و یا چیزای دیگه ای که خوشنودمان کنه که ...
خوشبختانه یا متاسفانه شامل حال ما نشد و عین بچه ادم همچنان به زندگی امیدواریم
------------------------
پ. ن:
اگه فرصت شد حتما یه دونه از عکسای تولد روز جمعه رو میزارم که ببینید. فعلا که تازه برگشتم خونه و خیلی خستم
بعداً نوشت:
اینم عکس یه دونه از مراسم تولد روز جمعه